درود بر همگان. در این نوشتار میخواهیم درباره «کهننامه» (تاریخ) گفتگو کنیم؛ اینکه چرا گذشته، اکنون و آینده همپایه و ارزشمندند، چگونه کهننامه فراتر از تاریخ سیاسی و دربرگیرنده سراسر تجربیات و دانستگیهای بشر است، و چرا برگههای سفید و ناگفتهی آن بخشی جداناپذیر از شناسه ماست. با من در این نوشتار همراه باشید.
فرگردها
کهن نامه چیست؟
گویند در زمان کهن، چه بد چه خوب زیستن، چه خار و چه سرشار، چه بیگانه و چه یار؛ هر دو رفتند و بردند، که در کهننامه رُستند هر آنچه گذاشتند.
درود بر همگان.
روزی روزگاری، زمانی که خورشید روشنایی را به زمین بخشید، ابر آب و خشم را بخشید، رنگ ساخت و رنگینکمان کشید، هر آنچه پیش از ما این زمین دید، در کهننامه جای دارد؛ یا بهتر بگویم آنچه مردمان از آن بهره میبرند: «تاریخ». اگرچه من واژه «کهننامه» را بیشتر میپسندم. در این نوشته اندک هم میخواهم در این باره گفتگو کنیم.
شاید نخست بگویم که چرا «گذشته» میتواند ارزشمند باشد، هرچند نباید از «اکنون» و «آینده» چشم پوشاند. همانا که گذشته، «کنون» را ورزیده و آینده را در گمان میسازد؛ از این رو، همانند آنان ارزشمند و همپایه است. بیشتر ما «کهننامه» را به گروهی از مردمان، یک سرزمین یا چیز دیگری پیوند میدهیم. زمانی که ما از کهننامه ایران سخن میگوییم، آنچنان برگههای آن درازبالاست که از شمردن آنها خسته خواهیم شد.
کهننامه تنها درباره «جنگها»، «پیروزی و شکستها»، «مرگ و تاجگذاری شاهان» و «کشورگشایی» آنان نیست. کهننامه میتواند درباره هنرها، پوشش و فناوریها، آواز و چکامه، فرهنگ و نوشتارها، مرگها و آغازها، و روییدنها و خشکیدنها باشد. هر آن چیزی که روزی بوده است و شاید اکنون هست یا نیست، در این کهننامه جای میگیرد.
چرا ارزشمند است؟ و چرا نباید بیشتر از «اکنون» و «آینده» به آن نگریست؟
بسیاری از مردمان میگویند: «چرا باید تاریخ را بدانیم؟ مگر اینکه بدانیم فلان شاه در فلان زمان در فلان جا شکست خورد، برای ما چیزی دگرگون میشود؟» و برای همین میگویند: «تاریخ بخشی از بیهودهترین آموزههاست.»
بیایید به آنها پاسخ دهیم و ببینیم ریشه نادرستی آن گفتهها در چیست. (از نگاه من؛ البته بگذارید پیش از نوشتن دنباله متن، این را هم بگویم: سراسر این نوشتار از نگاه خودم است. من نه انسانی سرشار از دانش هستم و نه چیره دست در تاریخ یا هر چیز دیگری. تنها برایم گیراست که دیدگاه خودم را در این باره بنویسم و پخش کنم. هرچند به پیشامد، نادرستیهایی هم در این نوشتار خواهد بود؛ برای همین است که دوست دارم شما آنها را برایم ویرایش و آشکار کنید. در کانال تلگرام میتوانیم در دیدگاهها با هم گفتگو کنیم.)
نخست بیایید این گفتهها را بخشبخش کنیم:
«چرا باید تاریخ بدانیم؟» + «اگر تنها تاریخ سیاسی را بدانیم، چه چیزی برای ما دگرگون میشود؟» + «آیا دانستن گذشته بیهوده است؟»
همانگونه که پیشتر گفتم، «کهننامه» تنها تاریخ سیاسی نیست! چراکه از آنچه میدانیم به ما نزدیکتر است. هر دستگاهی از گذشته و هر روش رایشگری (ریاضی) که از آن بهره میبریم — مانند افزودن (+)، زدودن (-)، بخش کردن (/) و بسشمردن (*) — همه و همه بخشی از کهننامه هستند. اندیشه من درباره تاریخ، هر آن چیزی است که در گذشته رخ داده، نوشته شده، یا اندیشیده شده است؛ هر چیزی که بوده است. پس نخست باید بدانیم که تاریخ، تنها تاریخ سیاسی نیست.
اما چرا ارزشمند است؟ تا کنون باید دانسته باشیم که هماکنون همه چیز ما بر پایه گذشته است که اکنون را میسازد؛ از رایشگری گرفته تا جهان فناوری و داستاننویسی. پس اگر آنها نبودند، اکنونِ ما میتوانست ناهمسان باشد یا دگرگون شود؛ پس بسیار ارزشمند است.
هرچند نباید تنها به گذشته بسنده کنیم، چراکه اکنونِ ما، گذشتهی آیندهی ماست. پس شاید اکنون ارزشمندتر از گذشته باشد، چراکه ما این آزادی را داریم که گذشتهی آیندهمان را بسازیم. آینده هم ارزشمند است، هرچند اگر اکنون را نسازیم، آینده را هم نمیتوانیم بسازیم.
همه آنها ارزشمند هستند؛ هرچند «گذشته» از این رو ارزشمند است که بدانیم چگونه با آن اکنون را بسازیم، و «اکنون» آنچنان باارزش است که آیندهمان را با آن میسازیم. دانستن کهننامه به ما این ویژگی را میدهد که اکنونمان را بهتر بسازیم. همانگونه که گفتم، اگر تنها کهننامه یک کشور را مد نظر داشته باشیم، آنچنان میتواند بزرگ باشد که هیچکس نمیتواند همه آن را از بَر باشد. پس باید با خود روراست باشیم که همه کهننامه به درد همگان نمیخورد. درست است که تاریخ سیاسی هم در بخشهایی بسیار ارزشمند و کارآمد است، اما خود آنچنان بزرگ است که زبانزدها و روشهای زندگی بسیاری در آن نهان گشته که میتواند زندگی ما را بسیار بهتر سازد.
اکنون برویم به سوی اینکه «چگونه کهننامه میتواند ما را یاری دهد؟»
همانگونه که گفتم، زمانی که من دارم این نوشته را مینویسم، خودش بخشی از کهننامه خواهد شد. همانگونه که نسک (کتاب) های بسیاری را میخوانیم و مینویسیم، خودش بخشی از کهننامه است. شاید به سخن دیگر، از نگاه من «تجربه» نام دیگر «کهننامه» میشود که برای هر کسی میتواند ناهمسان باشد. در کهننامه گسترده میتوانیم از تجربه، زندگانی و کارهایی که در گذشته کردند و پاسخهایی که به دست آوردند بهره ببریم تا اکنون روشمندتر کاری را انجام دهیم. میتوانیم تجربهای که میسازیم را بهتر از نیاکانمان بسازیم. از نگاه من «کهننامه» بخش جداناپذیر هر مردم و مردمان است که هر روز گسترده و گستردهتر از پیش میشود.
برگههای سفید در کهن نامه
درست است، از نگاه من هر آنچه از سر گذشته است بخشی از کهننامه است؛ هرچند که آیا ما همه آن را داریم؟
پاسخ «نه» است.
شاید به آن گفته پرآوازه میرسیم: «تاریخ را پیروزمندان مینویسند.»
تا حد بسیاری درست است، هرچند این تنها چرایی کاستی نیست. همه چیز در کهننامه نوشته نمیشود؛ زندگی و اندیشه مردمان هنجار (معمولی) در کهننامه نوشته نمیشود.
تا پیش از پیدایش «نگارش»، بسیاری از چیزهایی که میدانیم و میخوانیم آنچنان بسیار اندک میشود که تنها باید به چیزهایی که به جای میمانند نگاه کنیم (ابزارها، استخوانها و…). اگرچه اینجا یک پرسش بزرگتر نمایان میشود: آیا همه چیزی که نوشته شده است، بیشک راست است؟
بیایید کهننامه را به پارههای کوچکتری بخشبندی کنیم:
در بخش رایشگری، اگر به روش «افزودن (+)» نگاه کنیم، میدانیم که این روش درست است، چراکه هماکنون هم میتوانیم آن را انجام دهیم و به پیامد دلخواه و درست برسیم. اگرچه آیا میدانیم چه کسی نخستین بار آن را انجام داده است؟ یا پیش از او کسی دیگر انجام داده است یا نه؟
همه میگویند تاریخ تنها آن بخشی است که میگوید: «چه کسی، چه زمانی، در چه جایی و چرا؟» آن رخداد است، با آنکه روشِ بهرهبردن (مانند همان افزودن) و کاربرد آن را به شمار نمیآورند.
من میگویم همه آنها بخشی از کهننامه است؛ پس درمییابیم که «کهننامه» نه همیشه راست و نه همیشه اُسپور (کامل) است؛ با همه اینها، این کاستیها را دارد و باز هم بخشی جداناپذیر از ماست.
فراموشی «کهن نامه» و دگرگونی آن
همانگونه که پیشتر گفتیم، «کهننامه» میتواند برگههای بسیاری از آن سفید و پوچ باشد؛ یا به چرایی که جایی نوشته نشده است یا راست نباشد!
برای همین دوباره به همان گفته پرآوازه میرسیم: همیشه مردمانی نیرومند بودهاند که توانستهاند کهننامه را به گونهای دگرگون کنند که به سودشان باشد. شاید هم آن را از یاد ببرند و چیزی نو را به جای آن بگذارند.
یک نمونه ساده بگویم: گمان کنید یک تمدن بسیار کهن در بخشی از ایران پیدا میشود، هرچند بدون هیچگونه سنگنوشته و یادبودی که بتوانیم نام راستین آن را بدانیم؛ اینجاست که نامی که بر آن مینهیم، نام راستین زمان خودش نیست.
و باز هم همینجاست که کاستیهایی را بر ما آشکار میسازد.
در آن زمان شاید کسانی نیرومند با دگرگونی نام، برای خودشان از این پیدایش نو سود ببرند و سراسر نگرش آنجا را زیر و رو کرده و شناسهای ساختگی بر آنجا بزنند.
اگرچه این تنها یک نمونه ساده بود، اما در تاریخ جهان نمونههای بسیاری از این دست میتوانیم پیدا کنیم.
سخن پایانی
درست است کوزه گلی شکسته، دستمان نمیرسد؛ درست است گل بر زمین نشسته، دستمان برای کوزه دلبسته.
درست است گذشته گذشته، درست است آینده در اکنون پنهان شده، درست است گذشته در دلمان گلگون شده.
درست است دستانم ورزیده با شکستن، گذشته با اکنونم پیوستن؛ میورزم میورزم، کوزههای گلی چشم به راهم نشستن.
در ویرایش: درودی دوباره بر همگان. این چکامه بالا ناگهانی در یک دم به هوشم آمد و گفتم بگذارمش در این جستار، هرچند درست است از نگاه وزن و دستوری آنچنان نیرومند نیست. (:
اگر دیگر نوشتههای من را (چه در سایت و چه کانالم) دنبال کرده باشید، این ساختار نوشتاری برایتان آشناست؛ اگر هم به تازگی با من آشنا شدید که خوش آمد میگویم. (: و اینکه من همیشه در کوشش آن هستم که پارسی سره را پاس دارم و اندکی نگارشی مینویسم و اندکی خودمانی (آمیخته هر دو)، هرچند برخی جاها نتوانستم سراسر پارسی سره بنویسم (چون بسیار ناآشنا میشد). با این حال میکوشم در جستار آیندهام به این پایبند باشم.
آرزومندم روزهای خوشی را هر روز سپری کرده و تنها خوشی و شادی بچشید. پیروز و پایدار باشید، بدرود.