خشم و مهر

نویسنده: خشایار مبشری (ابوالفضل مبشری) زمان نگارش: ۲۲ شهریور ۲۵۸۵ / ۱۴۰۵ زمان خواندن: ۸ دقیقه

از کهن می‌گویند: اشکی که از رشک برای خشم رویید. داستانی درباره دو ایزد در جهانی که هم خشم و هم مهر در آن جای دارد؛ یکی می‌شکند و یکی می‌سازد، یکی می‌زند و یکی می‌بخشد…

فرگردها

    پیش‌درآمد: گفتگو با باران

    از کهن میگویند : اشکی که از رشک برای خشم رویید.

    در کوچه که باران آنرا ز دریا خیس تر کرده بود، از اشک بچه گم شده تار کرده بود، کودکی که بر دستانش قاصدک نخش بسته بود فریاد کشید : «چرا» و تنها پاسخی گرفت خاموش سنجاقک ها بر رود سایه و جیرجیرک ها بر شهری پر هیاهو و قاصدک ها بر لایه دود و پیچ پیچک ها بر دیواری که جای آجر هم ندارد.

    بارانی که میخواست سرما آورد و تنها نم و نمریز(عرق) و گرمای ناچاری را آورده بود پاسخ داد : « اگر منم بودم بهتر از ابر خشمگین اگر من هم بودم مهربان تر از ابر سپید اگر من هم بودم بیننده لبخنده پرندگان، شاید شاید منم میتونستم، نه نیرو ایزد خشم را دارم نه توانایی گریختن ایزد رشکور، کاش دوباره میتوانستم همانجایی ببارم که او باشد»

    دخترک شگفت زده با خشم گفت چرا باریدی چرا

    باران و بیشتر و بارید و گفت شاید دوست دارم دوباره ایزد مهربانی باشم.

    داستان: ایزد خشم و مهر

    روزی روزگاری در جهانی که هم خشم و مهر جای دارد، یکی میشکند و یکی میسازد یکی میزند و یکی میبخشد، دو ایزد بودند یکی گلگون تر از خار ترین خار های جهان، یکی مهربان تر از زنبور که از خار و گل سرخ تر از خون انگپین سازد.

    هیچ کسی ایزد خشم را دوست نداشت، از بچه و بزرگ و پیر همه ایزد مهر را دوست داشتند.

    هر روز ستایش میکردند، هر روز برایش خوراک میبردند و همیشه از یاری میخواستند، ایزد خشم نابود و مردمان را اندوهگین میکرد و ایزد مهربانی آنان را دلداری میداد.

    در روزی بارانی که آسمان ها به گریه افتاده بودند، سایه سترگ بر زمین افتاد و ابران و پرندگان و خستران و شاهان و گدایان و آزادگان و در بند ها در تاریکی فرو رفتند; سربازانی که در چشمانشان تنها مرگ پاغوشیده بود، فرمانده ای که از زبانش تنها “بکش بکش” می‌آمد، و شاهی که دستش را بالا برد و خون ها سرازیر شدن در رود میانه شهر

    جیغ و فریاد ایزد خشم را بیدار نمود و ستایش و نگاه بی گناه کودکان ایزد مهر را، یکی از از مردمان که مردمان میکشتند خشم آورد یکی از آن اندوه، یکی در دل مردمان شهر میگفت “اگر داری میمیری بکش” یکی میگفت “دست یکی را بگیر

    مردمان خشم برگزیدن و با چشمانی کشتند و کشتند، ایزد به آنان نیروی خشم را داد و با چنانی خشمی چشمان بی جان سربازانی که چیزی جز ناچاری را نداشت را نابود کردند و فرماندهان اسیر و شاهان گریختند.

    هزاران مردار که بر زمین نخش بسته بود، مردار های که برای بالا رفتن دست یک کس چنان بسیار بودند که مرداب هم آنان را نمیخواست

    آنچنان خشمی مردمان را گرفته بود که ایزد خشم به آنان گفت برای کین خواهی باید فرماندهان را از دروازه ها دار بزنید و سرباز های سازید که شاهان کاری کنند که بهترین خانه کابوس هایشان باشد، به سربازان برج های شهر گفت باید چنان بتوانند تیری بزنند که چکیده های باران هم به آرامی و به نابودگری آنها نیستند، شهر در خشم فرو رفته بود، خشم آن را یاری داد تا از شهر نگهداری کنند و مهر وارد شد، خشم را وادار به پس رفتند کرد، مردمان را آرام و دلداری داد و آینده را نشان داد، هر چند دیگر خشم را بد نمیدانست و گفت هر چند برای ساختن دوباره به خشم نیازی ندارید نه برای خودتان!

    اینجا آغازگر این دو ایزد بود یکی با خشم آغاز و یکی با مهر پایان داد

    اینجا بود که این دو ایزد با هم پی بردن که نه مهر اُسپور(کامل) و نه خشم اُسپور اینجا بود که دیگر همه پیش هم بودند همیشه با هم می‌اندیشیدند

    زمان را اندکی با خشم از ابر های بارانی و اندکی از زیبایی ابر های میگذرانند، اندکی ایزد مهر مهرورزی میکرد و اندکی خشم را به ریشخند، ایزد مهر زنی زیبارو و ایزد خشم مردی با ریش های سیاه و خشمگین چشمانی تاریک تر از بخت سربازان جنگ، اندکی خنده رو و اندکی خشمگین هر چند اینبار تنها نبودند.

    خشم مهر را چشید خشم چشم های فراتر از خشم و گناه را چشید چشمانی که از نه از روی دلسوزی سودجویانه وانگه که بر روی دل پاک دید

    مهر میخندید، زمانی که مردمان به هر دو آنها ستایش میکردند، هر دوی آنهارا، یکی را برای نیرو خشمش و یکی را برای بهبود زخمش یکی برای دلداری و خوشرویی و لبخند از ته دل یکی برای نیرو گرفتند و پشتیبانی از دلش و خانوادش

    خشم هر روز خشمش کمتر و کمتر و مهربانی دلباخته تر و دلباخته تر، خشم اشک به پنداشت تنهایی از مهر و مهر اشک برای رفتند خشمش

    آنجا بود که مهر کم و کمتر دیده شد، خشم اکنون هم مهر داشت و خشم و نیرو و مهر تنها مهر و اندکی خشم داشت خشمش کمتر از اشکش بود که همش دم مشکش بود، مردمان همش دیگر تنها ایزد خشم را پرستش میکردند، از او هم یاری دل و یاری نیرو میکردند چرا که او هر دو را داشت، هر چند اگرچه مردمان مهر را داشتند ز یاد میبردند باز هم خشم از اشکش خشمگین میشد، اندوه و اندوه که چرا او باید اشک بریزد و من اشکم برای اشگ(عشق) سراریز میشود، مهر دیگر کمتر از آسمان به زمین می‌آمد و خشم دیگر زمان نداشت که به آسمان رود.

    آنجا بود که اشکی که سراسر اشگ از روی رشک بر خشم بارید، آنجا بود خشم میخواست دوباره خشم باشد و مهر نداشته باشد تا مهرش باز همان مهر باشد و خشم بر مردمان می‌کوبید که شاید به مهر روی آوردند هر چند دیر شده بود مهر دیگر در آسمان نبود.

    ابری سیاهی که از رشک ساخته و اشک میریخت چرا که اشگش بسیار بود بر سرزمین های دور رفت بود و خشم تنها شد و آنچنان خشمگین که جهان دیگر برایش تاریک تر از تاریکی چشمانش شد و مردمان یکی را ایزد مهربانی و خشم نامیدن و یکی را ایزد رشک، رشکی که هر از گاهی در هر سرزمین میبارید تا شاید دوباره بر همان سرزمینی برسد که خشم بود.

    پیمایش به بالا